دیشب خواب دیدم برای انجام کاری به یکی از ادارات دولتی رفتهام. داخل اتاق نشسته بودم و کارمند مربوطه داشت نامه من را میخواند که ناگهان در باز شد و مردی با شتاب خودش را داخل اتاق انداخت. سرش را به سرعت به سمت من چرخاند نگاهی کرد و سلام کوتاهی گفت و با همان سرعت سرش را به طرف کارمندی که پشت میز نشسته بود برگرداند و گفت: عکس آن «جاکش» را بده میخواهم ببرم!
سرم را بالا گرفتم ببینم منظورش عکس کیست. دیدم روی دیوار، عکس خامنهای درون یک قاب خاتم، نصب شده است. با تعجب پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ نمیترسید با شما برخورد کنند؟ مرد گفت: ای آقای! انگار توی باغ نیستی! این نامرد سه روز پیش مرد. شورای رهبری هم دستور داده تا عکسش را از همه جا جمع کنند.
من که هیجکدام از این حرفها باورم نمیشد با تردید و کمی ترس پرسیدم مگر میخواهند استالینزدایی کنند که اینطوری عکسها را جمع میکنید؟
کارمند هم که انگار از بیخبری من متعجب شده بود در حالیکه کفشهایش را درمیآورد تا برای برداشتن عکس خامنهای روی میز برود گفت: استالین؟! در مقابل این ملعون، باید به استالین گفت خدا بیامرز!
من تازه متوجه کراوات کارمند شده بودم. چقدر لباسش مرتب و تمیز بود. از روی میز که پایین آمد با دستمال کاغذی روی میزش را پاک کرد. من حیران و متعجب از اداره بیرون آمدم. انگار در اتاق اداره مستقیم به خیابان باز میشد. عدهای را دیدم که دور آتش بزرگی جمع شده بودند و آوازی میخواندند و دست میزدند. چند دختر هم دور آتش بودند که لباسهای رنگی زیبایی پوشیده بودند اما روسری به سر نداشتند. از یکی پرسیدم چرا توی این هوای گرم دور آتش جمع شدهاید؟ جواب داد: این آتش جگر آدم را خنک میکند. جلوتر رفتم ببینم چه چیزی میسوزد. دیدم عکسهای خامنهای را کپه کرده و آتش زدهاند. آنطرفتر نیروهای ویژه پلیس را دیدم که در یک ردیف ایستاده بودند و انگار حواسشان به ماشینهای مردم بود که کسی خسارتی به آنها نزند.
کم کم داشت باورم میشد که خامنهای مرده و این همه شادی و آزادی به این خاطر است. دورتر دیدم عده دیگری جمع شدهاند و انگار میخواستند یک تابلوی بزرگ را از جا بکنند. به نظرم آمد روی تابلو آرم سپاه بود. خواستم نزدیکتر بروم و ببینم که دقیقاً تابلوی چیست. اما هنگام عبور از خیابان با صدای بوق ماشینی که به سرعت از کنارم رد شد، از خواب بیدار شدم!